یک داستان آشنا

.

یه بچه‌ای بود، اسمش مهم نیست حالا. این بچه‌هه چشماش ضعیف شده بود. واسه همین می‌خواست تلویزیون نگاه کنه هی می‌رفت نزدیکش می‌نشست. هر چی پدر و مادرش دعواش می‌کردن که بچه انقدر نچسب به تلویزیون، اشعه‌اش چشماتو ضعیف می‌کنه! فایده نداشت.

یه روز مدرسه پدر و مادر بچه‌هه رو خواست و بهشون گفت بچه‌شون عینک نیاز داره. پدر مادره اینو که شنیدن برگشتن با تاسف بهش گفتن: دیدی حالا؟ حرف گوش نکردی اینم نتیجش! حالا همه بهت می‌گن عینکی!

.

Advertisements

6 پاسخ برای «یک داستان آشنا»

درج رایانشـــــــــــــانی (ایمیل) ضروری نیست

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s