بایگانی ماهانه: ژوئیه 2011

The type of agnostic I am

.

بارالها! وجود نداری، یا وجودشو نداری؟

.

Advertisements

خو این چه کاریه؟

.

– السلام علیک!

+ السلام علیک یا ابن خالد!

– آری راست می‌گویی  پدرم خالد بود، ولی من خود نیز خیر سرم اسم دارم! نامم عمر است!

+ خالد کیه؟… آهان ابوعمر را می‌گویی!

-:|

.


هونِتم داداش!

.

بعله دیگه هی برمی‌دارید کون رو می‌نویسید هون، نتیجه‌اش این می‌شه که آدم وقتی یه کتاب می‌بینه با اسم ِ«من هومبولتم»، یه جور بدی می‌خوندش…

.


near death experience

.

یه دوره‌ای نمی‌دونم گلدونامون چشون شده بود که یه قارچهای ریز سفیدی هی پاشون درمیومد. ظاهر قارچها اصلاً چیزی نبود که واسه یه بچه‌ی پنج شیش ساله جذاب باشه، ولی بابام لابد همچین عقیده‌ای نداشت و به نظرش اومد لازمه به ما تاکید کنه که اگه دست به قارچها بزنیم می‌میریم. بابام وسواس تمیزی نداره، ولی خوب آدم محافظه کاریه. مثلاً یه بارم چرخ گوشتو باز کرد و اون پیچ گندهه و تیغه‌های توشو نشونمون داد و گفت اینا دندون گرگه. ریچارد داوکینز می‌گه بچه‌ها حرفهای پدر و مادر رو بی‌چون و چرا قبول می‌کنن چون اونایی که این کارو نکردن در طی تکامل سر خودشون رو به باد دادن (مثلاً رفتن خودشون خطرناک بودن ببر و پلنگ رو شخصاً آزمایش کردن و خورده شدن) یعنی من و شما الان عصاره‌ی بچه‌های حرف گوش کن در طی تاریخ بشر هستیم و وقتی بابامون بهمون می‌گه اگه دست به قارچ‌ها بزنیم می‌میریم، حرفشو باور می‌کنیم… این جوری شد که من کارم این شد که روزی صد بار برم نزدیک قارچهای مرگبار و هی نگاشون کنم، هی انگشتمونو تا یه میلی‌متری قارچه ببرم و برگردونم، با این خیال که اگه بهش بخوره درجا می‌افتم می‌میرم…

.


نامگذاری سرخپوستی: بچه‌های طلاق

.

چراغ خاموش زیر لحاف

روتین همیشگی

قبض تلفن

پایان نابهنگام

مامانت اینا

بعد از شام

قبل از حمام

موهای پا

2 دقیقه و نیم

missionary position

بوی سیر

.

درباره‌ی موج وبلاگی اسم سرخپوستی


بازیگرها، معلولین و همجنس‌گراها

.

این سه تا قشر ممکنه به نظر ربطی به هم نداشته باشن، ولی تو به چیز مشترکن: از حرفها و سوالهای تکراری درباره‌ی فیلمهاشون/ معلولیتشون/ سکشوالیتیشون کلافه شده‌ان. همچین سخت نیست وقتی باهاشون روبرو میشین مثل آدم معمولی باهاشون گپ بزنین، از مسابقه‌ی فوتیال دیشب بگین، sms جدید واسه‌شون بخونین…

.