near death experience

.

یه دوره‌ای نمی‌دونم گلدونامون چشون شده بود که یه قارچهای ریز سفیدی هی پاشون درمیومد. ظاهر قارچها اصلاً چیزی نبود که واسه یه بچه‌ی پنج شیش ساله جذاب باشه، ولی بابام لابد همچین عقیده‌ای نداشت و به نظرش اومد لازمه به ما تاکید کنه که اگه دست به قارچها بزنیم می‌میریم. بابام وسواس تمیزی نداره، ولی خوب آدم محافظه کاریه. مثلاً یه بارم چرخ گوشتو باز کرد و اون پیچ گندهه و تیغه‌های توشو نشونمون داد و گفت اینا دندون گرگه. ریچارد داوکینز می‌گه بچه‌ها حرفهای پدر و مادر رو بی‌چون و چرا قبول می‌کنن چون اونایی که این کارو نکردن در طی تکامل سر خودشون رو به باد دادن (مثلاً رفتن خودشون خطرناک بودن ببر و پلنگ رو شخصاً آزمایش کردن و خورده شدن) یعنی من و شما الان عصاره‌ی بچه‌های حرف گوش کن در طی تاریخ بشر هستیم و وقتی بابامون بهمون می‌گه اگه دست به قارچ‌ها بزنیم می‌میریم، حرفشو باور می‌کنیم… این جوری شد که من کارم این شد که روزی صد بار برم نزدیک قارچهای مرگبار و هی نگاشون کنم، هی انگشتمونو تا یه میلی‌متری قارچه ببرم و برگردونم، با این خیال که اگه بهش بخوره درجا می‌افتم می‌میرم…

.

Advertisements

2 پاسخ برای «near death experience»

درج رایانشـــــــــــــانی (ایمیل) ضروری نیست

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s