بایگانی ماهانه: اوت 2012

مسیحیت در می‌زند

.

[دینگ دانگ!]

– بله؟

+ سلام دوست من! چند دقیقه وقت دارید درباره‌ی سعید صحبت کنیم؟

– سعید کیه؟

+ سعید پسر آقای رحیمی دیگه!

– آقای رحیمی کیه؟ نمی‌شناسم.

+ چطور نمی‌شناسید؟ شما یک میلیون دلار به ایشون بدهی دارید!

– یک میلیون چی؟! این غیرممکنه!

+ در واقع این بدهی از پدرِ پدرِ پدربزرگ شما بهتون به ارث می‌رسه، ولی نگران نباشید! آقای رحیمی  بدهی شما رو بخشیدند و در ازاش دماغ سعید رو شکستند. خدمت رسیدم که بگم معلومه سعید خیلی شما رو دوست داره که حاضر شده این‌طور خودش رو فدای شما کنه. حقشه ازش یه جوری تشکر کنید.

– متوجه نمی‌شم… دماغش… آخه چه ربطی…

+ الانم بی‌زحمت اون پیرهنتون رو عوض کنید، سعید از رنگ آبی خوشش نمیاد.

.

Advertisements

روایات منتشرنشده

.

روزی دو زن به خدمت حضرت رسیدند که بر سر طفلی نزاع داشتند و هر یک ادعا می کردند که مادر آن طفل هستند.

حضرت فرمودند: تنها راه رفع این مشکل آن است که طفل را به دو نیم کنیم و هر نیمه به یکی از شما برسد.

مع‌الاسف هر دو زن دروغگو بودند و طفل از کون جر بخورد.

.


فرودگاه جوان‌خوار

.

سی کیلومتر که از تهران دور شی، امام خمینی رو می‌بینی که وسط بیابون چمبره زده و فلسهای شیشه‌ایش رو داره آفتاب می‌ده.

پدرمادرها بچه‌هاشونو می‌برن اونجا، با گریه ازشون خداحافطی می‌کنن و می‌فرستنشون تو دهن امام که مثل یه گِیت بازشده و بچه‌ها رو یکی یکی قورت می‌ده.

.


In a parallel universe

.

– می‌دونستی ایرانیها نمی‌تونن «صراط» رو تلفظ کنن؟ به جاش میگن سِرات! هار هار هار…

.


تراوشــات الکی

.

یه روز یه هشــپا میرسه به یه هشــتگ میگه ئه تو که فقط یه برچسب داری؟ میگه آخه من هشتگ نیستم خشتکم

.